خرید بک لینک
"Âme curieuse qui souffres et vas cherchant ton paradis." سال‌ها، قبل از فوت کردن شمع تولدم، آرزو می‌کردم تو خوب بشی. نشد. پس آرزوی مرگ کردم. که اون هم نشد. از جایی به بعد آرزویی نکردم. با قلب خالی شمع‌ها رو فوت کردم و خندیدم.خواستم بنویسم کاش هزار برابر تو رنج می‌کشیدم و تو شاد بودی. دیدم حتّی اینم خودخواهیه. راهیه برای زمین گذاشتن بار سنگینی که روی دوشمه. باور کن خیلی سنگینه. باور کن دارم له می‌شم زیر این بار سنگینی که ازش خون می‌چکه.پ.ن: به‌مناست ۲۴ سال رنج و‌ خون؛ برای تو چه آرزویی بکنم پا

برچسب: نویسنده: بنیامین یوسفی تاريخ: چهارشنبه 14 مرداد 1405 ساعت: 20:35

یه چیزی ۲۴ سالگی‌م نوشته بودم، در مورد ۳۰ سالگی‌م. حالا -ناباورانه ولی جدی‌جدی- دقیقاً، (یعنی اتفاقی اومدم یه چیزی در موردش بنویسم که دیدم) دقیق دقیق ۶ سال از اون نوشته گذشته. حالا ۳۰ سالمه. شوهر نکردم. پس که طلاقم نگرفتم. دارم قبول می‌کنم که خوش‌گل‌ام. یا حداقل بر و رویی دارم:))) گریه نمی‌کنم خیلی مثل قبل. آسنترا بیش‌تر از چند قطره اجازه نمی‌ده. ۸ ماه گذشته هم دلایل کم‌تری برای گریه کردن داشتم. چند وقت پیش خوش‌مزه‌ترین مرغ زندگی‌م رو پختم.

برچسب: نویسنده: بنیامین یوسفی تاريخ: چهارشنبه 14 مرداد 1405 ساعت: 20:35

صفحه بندی